روایت دیده نشده یکی از اعضای ستاد موسوی از روز انتخابات و دستگیری های 23 خرداد: رویمان ادرار کردند!

روایت تکان دهند «گ.ف» از اعضای ستاد موسوی از روز انتخابات و انچه در روز 23 خرداد به اولین تظاهرکنندگان پس از کودتا گذشت تازه به دستم رسیده.روایتی دردناک و تکان دهنده:

در سال 88 دانشجوی  دانشگاه صتعتی امیرکبیر بود.از خانواده ای مذهبی که پدرش عضو سابق سپاه و جانباز 70 درصد جنگ بوده.از نظر مذهبی و سیاسی  با پدر به شدت مذهبی اش به هیچ عنوان توافقی نداشت.می گوید تا قبل از اتفاقی که در 23 خرداد برایش افتاد پدرش به شدت هوادار و معتقد به نظام و ولی فقیه بوده.اما این اتفاقات حال او را هم به یک مخالف سرسخت تبدیل کرده.

در روزهای قبل از انتخابات 88 فعالیت شدیدی در حمایت از موسوی و ضدیت با احمدی نژاد در دانشگاه داشت.در آستانه انتخابات برای کمیته صیانت از آرا داوطلب شد و در روز انتخابات به عنوان ناظر ستاد موسوی برای یکی از صندوق های اسلام شهر تعیین شد.می گوید:

در طول رو بسیار خوشحال بودم.قبل از روز انتخبات فکر می کردیم درمناطق پایین شهر حداقل 80 درصد به احمدی نژاد رای می دهند.اما در روز انتخابات شاهد بودم که حتی در آن منطقه هم رای ها برابر بود.با توجه به اختلاف زیاد آرا در مناطق یگر و خبرهایی که می رسید، خود را برای یک جشن پیروزی بزرگ در روز 23 خرداد اماده کرده بودیم.پس از اتمام رایگری و شمارش آرای صندوق راهی خانه شدم.2 شب بود و ماشین هم نداشتم.بنابراین پیاده به راه افتادم.هنوز به خانه نرسیده بودم که یکی از افراد خانواده تلفنی خبر پیروزی احمدی نژاد را داد:» احمدی نژاد با 60 درصد جلو است! به نظر پیروزی اش قطعی است»

باورم نمی شد.در روزهای قبل خبرهای مبنی بر تقلب وجود داشت و حالا عملا اتفاق افتاده بود.گفتم: اگر اینگونه باشد فردا تظاهرات می کنیم!

راستش قصدش را هم نداشتم.اما عصر روز 23 خرداد به نزدیکی های وزارت کشور رفتیم.حدود 100 نفر ادم اونجا شعار می دادند.من با موبایل مشغول فیلم برداری از جمعیت شدم.در روزهای قبل از انتخبات هم از اکثر تجمعات در دانشگاه و بیرون فیلم می گرفتم.ناگهان از پشت یکی دستم را گرفت و به ماشینی هل داد….

چشمم را که باز کردم در طبقه چهارم زیرزمین وزارت کشور بودیم.این را بعدا فهمیدم.انجا حدود 600 الی 800 نفر دیگر هم بودند.یک روز انجا بودیم .آب و غذا و دستشویی نداشتیم.بعد ما را به بازداشتگاه یوسف آباد منتقل کردند.

تازه از آنجا بود که شکنجه ها شروع شد.در ابتدای ورود وقتی از ون نیروی انتظامی پیاده می شدیم عده ای بسیجی در دو طرف مسیر تا ورودی بازداشتگاه استاده بودند و به گفته خودشان تونل وحشت! ساخته بودند.از پای ماشین تا ورودی بازداشتگاه مارا با باتوم می زدند.بیشتر ضربه ها به پشت و پا زده می شد اما گاهی به سر و صورت هم می خورد.

پس از ورود ما را روی دوپا به صورت کلاغ پر نشاندند.و شروع کردندبه کتک زدند.موقع زدن ما می خندیدند و با هم شوخی می کردند.یکی از انها ناگهان شلوارش را پایین کشید و روی چند نفر از بچه ها ادرار کرد! و گفت: بخورید! ادرار بسیجی از شیر مادران فاحشه تان پاک تر است!

یکی با یک باتوم چوبی شروع کرد زدن به سر بچه ها.به طور نوبتی! با هم مسابقه می دادند که چه کسی می تواند زودتر روی سر  تمام بازداشتی ها باتوم بزند!!

یکی از انها گفت: این جور برخورد هم منصفانه نیست.بلافاصله همهمه ای شروع شد.یکی از بسیجی ها که به شدت بجه ها راکتک می زد طوری که خودش خسته شده بود گفت:اینها ضد حکومت اسلامی شورش کرده اند.پس از دین خارج اند و از حیوان هم پست ترند.هیچ کاری با آنها ناعادلانه نیست!

مرتب زندانی های جدید می آوردند.طوری که  دیگر جا نبود.ما را روی هم هل می دادند.با اینکه هنوز اول سالن خالی بود ولی به قصد آزار ما را  در حالی که به حالت کلاغ پر(روی دوپا نشسته و دستها پشت سر) بودیم مرتب به طرف دیوار هل می دادند.به طوری که ناچار به روی هم می نشتیم.هوا بسیار گرم بود.و شرایط طاقت فرسا.اگر کسی ناخواسته از حالت کلاغ پر خارج می شد به قدری کتک می خورد که از حال می رفت.

فردای آن روز دسته دسته شدیم و به زندانهای مختلف فرستاده شدیم.مرا به اوین فرستادند.انگار از جهنم به بهشت وارد شده باشم!! هوا خنک تر بود، اب برای خوردن وجود داشت و خبری از کنک نبود.باورم نمی شود که از ورود به اوین این قدر خوشحال شده بودم.

پس از آزادی و شرح انچه بر من گذشته بود تمام خانواده ام-که اکثرا از حامیان نظام بودند-به مخالفان نظام تبدیل شدند.برای اوین بار دیدم که پدرم گریه می کند.

به 6 ماه زندان محکوم شدم.خوشبختانه از دانشگاه اخراج نشدم و به سر کلاس برگشتم.

گاهی می اندیشم ،از ان روزها نزدیک دو سال گذشته و شاید جای باتوم ها خوب شده باشد، اما جای آن خاطری تلخ همچنان درد می کند.خیلی هم درد می کند…»

Advertisements

دربارهٔ vision

آزادی برای همه آزادی بیان بی حد و مرز نفی استبداد و تحجر و البته نفی هر دیکتاتور و دیکتاتوری
این نوشته در متفرقه, سیاسی-اجتماعی ارسال شده و با , , برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

8 پاسخ برای روایت دیده نشده یکی از اعضای ستاد موسوی از روز انتخابات و دستگیری های 23 خرداد: رویمان ادرار کردند!

  1. King Pauper :گفت

    به نام یزدان بخشاینده بخشا
    اگر غیرت داشته باشیم باید انتقام این هم وطنانمونو بگیریم نه اینکه از دین انتقام بگیریم!
    یک عده نشستن دری وری می گن به اسلام
    اصلا هم برای از بین بردن دیکتاتور و گرفتن انتقام دختران و پسران این سرزمین کاری نمی کنند
    مسلمانان می ترسند که حکومت دست کفاری بدتر از آخوندها بی افتد!
    ضدمسلمان ها هم می ترسند که جمهوری اسلامی بدتری تشکیل شود!
    راستی اگه روم به دیوار, ادارار بسیجی حلاله چرا خودشون نمیخورن و به امام و رهبری هدیه نمی کنند !؟
    باید به جای شعار خونی که در رگ ماست شعار بدهند اد.اری که در مث..ه ماست هدیه به رهبر ماست!

  2. jndjdje :گفت

    دوست عزیز پدر شما از شنیدن آنچه بر شما گذشته گریه کرد ولی یک چشم سالمش را بر تمام بی عدالتیهای نظام همچنان بسته است.

  3. timwii :گفت

    دوستان تا اسلام هستش همینه
    حودتون رو خسته نکنید
    با تمام قوا باید اسلام رو از بین برد

  4. v :گفت

    داستان چرت و پرتی سرهم کردی در حد لالیگا.
    دمت گرم

    • vision :گفت

      راستش اونقدر این قبیل به قول شما داستانها در این دوسال پس از کودتای برای مردم کوچه و خیابان اتفاق افتاده که دیگه اتهام دروغ بودن براتون فایده ای نداره.فکر می کنم تو هر خانه و هر فامیل حداقل یک نفر هست که طمع اسلام ناب بسیجی-آخوندی رو در این دوسال چشیده باشه
      به هر حال اگه هدفت اینه مثلا منو تحریک کنی که برای اثبات نشونه های بیشتری بدم یا مثلا اسم اون دوست رو بنویسم که برید سراغش، باید بگم که متاسفم

  5. لرزاده :گفت

    خرداد 60 من فقط 17 سال داشتم در سال 59 روزنامه مجاهد با خود به کلاس می آوردم گاهی هم نشریه کار را اما هوادار نبودم دو روز بعد از برکناری بنی صدر بنده را در کوچه منزلمان گرفتند چشم بسته بردند اما هزاران قسم خوردم که من طرفدار حضرت امام خمینی هستم تا حدود با این قسم ها از شکنجه و اعدام گریختم و قول دادم که برای اثبات ولایت پذیری به جبهه بروم . بعد از 5 ماه مشروط مرا آزاد کردند و به جبهه رفتم از قطاری که مرا به جبهه می برد نفرت داشتم و هموز هم از هر قطاری نفرت دارم در ایستگاه تهران دهها جنازه را از قطار پیاده کردند و ما سوار شدیم وحشت بیشتر مرا احاطه کرده بود خلاصه کنم سه ماه هر روز مرگ را می دیدم . زنده برگشتم اما مرا نه به دانشگاه راه دادند و نه به من کار دولتی دادند محروم از همه چیز کار گری کردم مرا مانند سایه تعقیب می کردند و گاهی تهدید مجبور بودم گاهی به مسجد محله هم سر بزنم اما با نفرت. هنوز هم از سایه ام می ترسم از به هم خوردن در وحشت دارم چون مرا به یاد صدای خمپاره های جنگ ضد میهنی 8 ساله می اندازد.همین حرفا را هم که می نویسم ترس دارم . ما چنین نسلی هستیم

  6. ahrary :گفت

    این حکومت داره به دین ضربه میزنه! چون استبداد دینیه! و همیشه ی تاریخ، استبداد دینی به دین ضربه میزنه …
    و حالا که مردم سکوت کردن انگار خدا دست به کار شده و داره با همین دین اینا رو به جون خودشون میندازه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s